تبليغاتX
شیدا

شیدا

قطعات ادبی

مهربانی را بیاموزیم

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده ست

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

-آشناتر شد

سایبان از بید مجنون

ـروشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی یک گل شناور شد

مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده ست

موسم نیلوفران یعنی که باران هست

یعنی یک نفر آبی ست

موسم نیلوفران یعنی

یک نفر می آید از آنسوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

می شود در کوچه های شهر جاری شد

دستهای خسته ای پیچیده با حسرت

چشمهایی مانده با دیوار رویاروی

چشمها را می شود پرسید

یک نفر تنهاست

یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست

در زمین زندگانی

آسمان را می شود پاشید

می شود از چشمهایش...

چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشن تر از اینجا و اکنون شد

جای من خالیست

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالیست

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را؟

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجویی داشت

در کجا یک کودک ده ساله در دلواپسی گم شد؟

در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی ست

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم

جای من خالیست

جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

جای من در زندگی خالیست

می شود برگشت

اشتیاق چشمهایم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بیاموزیم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت   توسط شیدا  | 

چند تجربه

*همه در فکرند که بشریت را عوض کنند ولی کسی در فکر آن نیست که خود را عوض کند.لئون تولستوی

*آنقدر شکست می خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم.پطر کبیر

*مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست بیاورید و گرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده اید دوست داشته باشید.جرج برنارد شاو

+ نوشته شده در  88/01/15ساعت   توسط شیدا  | 

مهمانی بس است!

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است

از جواهر خانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبرو داری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دلسنگ اند و من آیینه با خود می برم

بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد

هفتصد سال است می بارد! فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم

دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم

سفره ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!

+ نوشته شده در  87/07/07ساعت   توسط شیدا  | 

عطسه کرد ابلیس!

عطسه کرد ابلیس، برگ سبزی از ایمان نماند

غیر زنبیل کبود میوه ی عصیان نماند

سایه ای مجهول خشم آگین گلویم را فشرد

خم شدم تا سنگ بردارم شبح - شیطان- نماند

مردی از خاکستر خمیازه ی دوزخ دمید

تا به خود آمد دلم، آن روح سرگردان نماند

رفته بودم تا گلویی تر کنم از آسمان

دود شد ابر کریمش چکه ای باران نماند

روزه دارم لحظه ی افطار نزدیک است حیف

در میان سفره ام یک استکان ایمان نماند

ساعت تجریدی افطار را دستی نواخت

پلک تا برهم زدم آن سبز ناگاهان نماند

کاش می پرسیدم از خود نیمه شب غرق سکوت:

چشمه ای روشن چرا پای سپیداران نماند؟

یک ستاره در شب سرد دلم سوسو نزد

سنگ شد چشمم دخیل حضرت باران نماند

رهسپار جاده ی تاریک ابهامم هنوز

این خطوط گیج پیچاپیچ را پایان نماند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/06/13ساعت   توسط شیدا  | 

دل دلتنگ شدنها

دیری ست که دل ، آن دل دلتنگ شدنها

بی دغدغه تن داده به این سنگ شدنها

آه ای نفس از نفس افتاده ، کجا رفت

در نای نی افتادن و آهنگ شدنها

کو ذوق چکیدن ز سر انگشت جنون، کو

جاری به رگ سوخته ی چنگ شدنها

زین رفتن کاهل ، چه تمنای فتوحی؟

تیمور نخواهی شد از این لنگ شدنها

پای طلبم بود و به منزل نرسیدم

من ماندم و فرسوده ی فرسنگ شدنها

 

 

+ نوشته شده در  87/06/06ساعت   توسط شیدا  | 

قسمت شاعر

های مردم ! چقدر قسمت شاعر شوم است

خانه در بلخ ولی مقبره ام در روم است

های مردم ! چقدر شربت دوری تلخ است

و سلامی که به لب های شما مسموم است

کو ؟ کجا هست ؟ که من تشنه یک هم گامم

کوچه هایی که در آن سنت سگ مرسوم است

تا کجا پرسه زنم این همه دلتنگی را

تا کجا . . . ؟ آخر این فاجعه نا معلوم است

زندگی روز بدی را به سرم آورده

زندگی در صدد کشتن یک مظلوم است

خوش به حال تو پرنده پر و بالی بگشا

پیش بال و پر تو فاصله بی مفهوم است

 

+ نوشته شده در  87/04/31ساعت   توسط شیدا  | 

تک بیتهای تک

فدای مهر کسی کز شکسته های تنش

به هر که خوی سگی داشت استخوان می داد

* * *

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت

* * *

خوش هوای سالمی دارد دیار نیستی

ساکنانش جمله با یک پیرهن خوابیده اند

* * *

خنده می بینی ولی از گریه دل غافلی

خانه ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب

* * *

مگذار که دندانزده غم شود ای دوست

این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/04/11ساعت   توسط شیدا  | 

بنویس بابا . . .

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم

یا سیل می بارد و یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد

حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران میاید

این انتظار خیسمان پایان ندارد

ای برادر گوش کن نقطه سر خط

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

+ نوشته شده در  87/04/08ساعت   توسط شیدا  | 

سراب

 

عشق می ورزیدم

دوست می داشتم

می پرستیدم کسی را که

شاهرگ هستی ام برای او بود

آن قدر سرگشته بودم

که فرشتگان را در کنارم می دیدم

اما افسوس که

فرشته من فرشته نبود!

صداقت را به ارث برده بودم

یگانگی را از خدا یاد گرفته بودم

اما

 یگانه من هم یگانه نبود!

+ نوشته شده در  86/10/10ساعت   توسط شیدا  | 

مردنم را نفهمید . . .

کسی درد خندیدنم را نفهمید

و از ریشه پوسیدنم را نفهمید

 

همان اول راه او از من جدا شد

که بیراهه پیچیدنم را نفهمید

 

زمین و زمان پشت پا می زد اما

کسی بر زمین خوردنم را نفهمید

 

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتی ترک خوردنم را نفهمید

 

+ نوشته شده در  86/10/02ساعت   توسط شیدا  | 

شعر می گویم

آشفته ام،منگم،خمارم شعر می گویم

در گیر و دار انفجارم شعر می گویم

بی کارم و هر وقت می گویند شغلت چیست

آهسته می گویم که کارم، شعر می گویم

هر وقت خیلی خسته باشم شعر می خوانم

هر وقت خیلی بی قرارم شعر می گویم

اصلا چرا اینقدر من دیوانه ام امشب

اصلا چرا دارم اینقدر شعر می گویم

مادرم دلواپس است از اینکه می بیند

کز کرده ام کنج حصارم شعر می گویم

هر کس به هر جا می رسد می گوید آدم نیست

من با کسی کاری ندارم شعر می گویم

 

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت   توسط شیدا  | 

بهار عاشق

یهار 

پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي

 وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي 

 زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است 

   شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است

+ نوشته شده در  86/07/07ساعت   توسط شیدا  | 

بال پرواز

و این آرزوی من است

داشتن دو بال برای پرواز

اما اگر

ریشه هایم در خاک بگذارند

پر بکشم تا اوج

+ نوشته شده در  86/07/05ساعت   توسط شیدا  | 

می نویسم از تو

می نویسم،می نویسم از تو

. . . تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه این گریه اگر بگذارد

با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج ازل کافی نیست

با تو از اوج غزل خواهم گفت

می نویسم،همه هق هق تنهایی را

تا تو از هیچ،به آرالمش دریا برسی

تا تو از همهمه همراه سکوتم باشی

به حریم خلوت عشق، تو تنها برسی

می نویسم،می نویسم از تو

. . . تا تن کاغذ من جا دارد

می نویسم همه با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری

تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

می نویسم،می نویسم از تو

. . . تا تن کاغذ من جا دارد

 

+ نوشته شده در  86/07/04ساعت   توسط شیدا  | 

خدا

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

به قدر نیاز تو فرود میاید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه ی خلاف

و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک

و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار

 . . .، و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ،ناراستی ها،نامردمی ها

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

***  ***  ***  ***   ***

خدایا

خیلی ازت دور شدم

کمک کن این فاصله ها رو کم کنم

نمی خوام کفه ی ترازوی اعمال نیکم تهی باشه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/06/19ساعت   توسط شیدا  | 

دریا

دریا

کسی مثل تو هست ؟

اینچنین آبی ، آرام

مثل تو

دریا باشد و بی ریا باشد

+ نوشته شده در  86/06/10ساعت   توسط شیدا  | 

زندگی

و شاید

 . . . . . زندگی همین باشد

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت   توسط شیدا  | 

  وقتی که سیم حکم کند ، زر خدا شود

وقتی دروغ داور هر ماجرا شود

وقتی هوا ، هوای تنفس ، هوای زیست

سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود

وقتی در انتظار یکی پاره استخوان

هنگامه ز جنبش دم ها به پا شود

وقتی به بوی سفره همسایه مغز و عقل

بی اختیار معده شود ، اشتها شود

وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب

یک رنگ ، رنگها شود و رنگها شود

وقتی که دامن شرف و نطفه گیرشرم

رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود

بگذار در بزرگی این منجلاب یاس     دنیای من به کوچکی انزوا شود

 

+ نوشته شده در  86/06/04ساعت   توسط شیدا  | 

تنهایی

روزگاری است در این گوشه

پژمرده هوا

 ! هر نشاطی مرده است

 ...دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

...می کنم هر چه تلاش

! او به من می خندد

 

+ نوشته شده در  86/05/20ساعت   توسط شیدا  | 

دلتنگ

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید خدا خواست که دلتنگ بمیریم

+ نوشته شده در  86/04/20ساعت   توسط شیدا  |